اینجا

اینجا

هوا ابری است

اینجا

همه خیس می شوند

اینجا

هیچ کس چتر نمیشود

اینجا

هنر هفتم بی رقیب است

چون همه بازیگر نقش اول قصه تکراری دل شکستن هستند

اینجا

سکانس های خاطره در یادها نمی مانند

اینجا

پلان دل هر کس را هیچ کس معماری نمی کند

اینجا

محبت یخ زده است

دنیا............

اینجا

روزگار صخره ای قلب های سنگی است

/ 5 نظر / 28 بازدید
سجاد

سلام داداش پیمان خوبی؟؟ ممنوم که به وبم سر زدی و من رو لینک کردی خواهش میکنم عزیزم واسه من تبادل لینک با تو یه افتخاره منم تو رو لینک کردم با نام وبت باز هم بهم سر بزن خوشحال میشم عزیزم بای تا های

جوجو

سلام،مطالبت قشنگه ولی قالب وبلاگت قشنگ نیست..........به منم سر بزن..........[شوخی]

محیا

سلام منم مثل خودت شعر میگم ولی ترانه شعرتو دوس داشتم احساس قشنگی داری و با متن شعرت کاملا موافقم موفق باشی

رها

عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت.... [لبخند]

شهرزاد

به تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز . کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این جادو را !؟ زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟ تو کدامی ؟ سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این معجون قصه ی تو مخزن الاسرار . اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار . کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست . تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟! اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو . نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموس تا سور و ما عابر هر ساله این جاده پر پیچ و خم . چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر . کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است . همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است . نفس نفس عط بارا